فروغ فرخزاد
نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها
مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها
به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها
مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن
نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود
۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
راز و نیاز با خدا " فروغ فرخزاد "
صدایی در شب
نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پایی افکند طنین
دل من چون دل گل های بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه ، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ی آیینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لب هایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه ی پاها ، در سینه ی من
چون طنین نی ، در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه س پاها ، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد
فروغ فرخزاد
در برابر خدا
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من ، صفای نخستین را
آه ، ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخزاد
۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه
باز من ماندم و این دل بیقرار " فروغ فرخزاد"
باز در چهره ي خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و غربت دل
حسرت بوسه ي هستي سوزت
باز من ماندم و يک مشت هوس
باز من ماندم و يک مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده ي عشق
که ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب که تو را ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه ي عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه ي عشق
ياد آن بوسه که به هنگام وداع
بر لبم شعله ي حسرت افروخت
ياد آن خنده ي بيرنگ و خموش
که سرا پاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند بجای
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده ي اشک
حسرتي يخ زده در خنده ي سرد
آه اگر باز بسويم آِیی
دگر از کف ندهم آسانت
ترسم اين شعله ي سوزنده ي عشق
آخر آتش فکند بر جانت
فروغ فرخزاد








